sahar tanhai

همیشه در حالی که...

 یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده!

 یه عالمه اشک توی چشماته!

 یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده...

 باید بگی : خب... خدافظ ...!

 

زَخـم هَـــــرچــِه بــــیــــشــتَــر بــــاز شـَــــــوَد

 


دیــــر تـَــر خـوبـــــ مـــیــشَــود....

 


دَفـــتَــــر خــ ـ ـ ــــاطِــــراتـــــ را مــــیــــبَــــندَم

 


کِــــنارِ پـَـــنــــجـــِره مـــــیــــرَوَم وَ.... نــــــَفــــَس مــــیـــکِــــشَــــم

 


لَـــــعـــنَـــتی هَــــوا هَــــم آلـــــوده بــــه خـــــ ـ ـ ـاطِـــراتـــــ اوســـــــتـــــــــ

 شکستن دل، به شکستن استخوان دنــده میماند؛
 از بیرون همهچیز روبهراه است
 اما هر نفس، درد است که میکشی...

دلم که گرفته باشد, باصدای دستفرش دوره گردهم گریه می کنم :
 چه برسدبه "مرورخاطرات باهم بودنمان

 

ذائــــــقـــه امــــ ــ پــیــر شـــده

 

 بیـــســـتـــ ســـالگی امــــ ــ ـ ؛

 

 طـــعــــم پنــــجــــاه ســــــالــگـــی دارد...!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

ﺑـﺎﯾــﺪ ﺑـﻪ ﺑـﻌـﻀــﯿـﺎ ﮔـــﻔـﺖ :
 ﻧــﺎﺭﺍﺣــﺖ ﭼـــﻪ ﻫــﺴــﺘــﯽ ؟
 ﺩﻧــﯿـــﺎ ﮐــﻪ ﺑــﻪ ﺁﺧـــﺮ ﻧــﺮﺳـــﯿــﺪﻩ !
 ﻣــــﻦ ﻧــﺸــــﺪ ؛
 ﯾـﮑـــﯽ ﺩﯾـﮕــــﻪ
 ﺗــﻮ ﮐـــﻪ ﻋــﺎﺩﺕ داری

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
 گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
 گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

 گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
 گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
 گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

 گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

 

رد پاهایم را پاک می کنم

 

به کسی نگویید

 


من روزی در این دنیا بودم.

 


خدایا

 

می شود استعـــــفا دهم؟!

 

کم آورده ام ..

 

 

 

یادته گفتی به شرافتم قسم تا آخرش هستم ؟ شرافتت پیش من گرو مونده

 حالا با عشق جدید چیکار میکنی بــــــــی شــــــرف ؟

کـــــــــاش هیـچـوقــت آرزو نمی کردم کفش های مــادرم اندازه ام شود!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٤ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

 

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 
رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید

 

اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 
بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد

 

چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 
لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه

 

زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

  
مستی من از تو و از همت چشمان توست

 

جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو

 

در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 
رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار

 

حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 
نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی

 

گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل

 

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
 

 

 

باز بارانی دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟

 

 

من خدا را دارم...

 

کوله بارم بر دوش،

 

سفری میباید...

 

سفری تا ته تنهایی محض

 

هر کجا لرزیدی

 

ز سفر ترسیدی،

 

فقط آهسته بگو:

 

من خدا را دارم
 
 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

 

بیا
باز گردیم
به دوران ِ پیش از دبستان
که بیهوده بود
همه‌ی این سالها
هر آنچه خوانده‌ایم
و هَـدَر شدهْ عمری
که الفبای ِ زنانگی
همان بود که در بازی‌ها آموخته بودیم
در کوچه‌های کودکی

گیسویت ..




تافته‌ای جدا بافته
از سرنوشت
گونه‌هایت ..
تعارف ِ یک صبحانه
همان‌َــند هنوز
و لبانَ‌ــت .. که همچنان بوی ِ شیر می‌دهند

و دستانَ‌ــت .. قطاری‌ست
که همچنان روی ِ ریل ِ انگشتان ِ دستم
در حرکت است
بی هیچ مقصدی



و چشمانَ‌ــت .. که فریاد می‌زنند
با واژه‌ها‌ی ساده‌ی نگاه
و آغوشَ‌ــت ..
که مثل ِ یک کانگروی استرالیایی
کودک خیالَ‌ــش را بغل می‌کند
و شبانه می‌جهد
در دشت‌های خواب‌ ِ من



تنها قله‌ی بلند ِ دوُر از دستْ رَسْ
پیشانی ِ توست
که همواره
برای برافراشتن ِ بیرق ِ بوسه
همت ِ مضاعفی می‌طلبد...



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

 
آن شب از سردی دستان تو لرزید تنم

و بخاری ز دهان خارج شد
و نشست روی آن شیشه شفاف حیاط
پشت آن شیشه تو را می دیدم
دم در ، کنج حیاط
تو نگاهم کردی ...
با همان دست یخم روی بخار
من نوشتم که تو در قلب منی
و تو خواندی از دور...
و ندیدی لرزش لبها را
و تو رفتی آن شب...
دانه هایی چو بلور از هوا میبارید
سوز آن روز هنوز
شده سوز دل من
چه زمستانی بود
که هنوزم از خواب ، من نگشتم بیدار....
شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٥ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

با قلم می گویم :

- ای همزاد ، ای همراه ،

ای هم سرنوشت

هر دومان حیران بازی های دوران های زشت .

شعرهایم را نوشتی

دست خوش…

اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟

 

 

تسبیح نبودم ،

تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

 مُهره دستان تو دنبال دعایی می گشت

 بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

 از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 بر لبت نامِ خدا بود،

 خدا شاهد ماست بر لبت نامِ خدا بود و مرا رقصاندی

 دستِ ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

 عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی...

نیا باران,زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم ,خوب میدانم که اینجاجمعه بازار است
و دیدم که عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند,
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان دربه در اندازه میگیرند
نیا باران,زمین جای قشنگی نیست....

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را


تا تو از هیچ، به آرامش دریا برسی


تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی


به حریم خلوت عشق تو تنها برسی


می نویسم می نویسم از تو


تا تن کاغذ من جا دارد…

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۳ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …

من چراغم را در آمدرفتن همسایه­ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

در میان کومه­ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک

و هنوز قصه بر یاد است

وین سخن آویزه­ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

 

 

 



مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟

مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت

بیا این چشمها، این گونه های تر، چه می خواهی؟

برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست،

بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟

مرا کافیست تاوان لبانت بوسه ای زخمی 

از این ضحاک در خون مرده، آهنگر چه می خواهی؟

تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد.

بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی؟

دو ماه سیاه مست در باران است

 

هرکس که دلش شکست در باران است

هر جای زمین که کودکی می گرید

سقای بدون دست در باران است

زن ابر شد و گریست بر شانه ی شب

جز اشک پناه نیست بر شانه ی شب

پس ماه که خون نشسته بر صورت او

گیلاس فشرده ای ست بر شانه ی شب

اتش به تمتم شهر افروخته بود

زن پنجره را به چشمها دوخته بود

اما به دو گیس پرده هایش تنها

یک مشت پر قناری سوخته بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط حمیده نظرات () |

نه مُرادم ، نه مُریدم ، نه پیامم ، نه کلامم ، نه سلامم ، نه علیکم ، نه سپیدم ، نه سیاهم ، نه چنانم که تو گویی ، ‌نه چنینم که تو خوانی ، نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم ، نه زمینم ، نه به زنجیر کسی بسته و نه بردۀ‌ دینم ، نه سرابم ، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم ، نه گرفتار واسیرم‌ ، نه حقیرم ، نه فرستادۀ پیرم ، نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ،‌ چنین است سرشتم ، این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم .

حقیقت نه به رنگ است و نه بو ، نه به های است و نه هو ، نه به این است و نه او ، نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و در پرده بگویم ، تا کسی نشنود این راز گهر باز جهان را .

آنچه گفتند و سرودند تو آنی ‌،‌ خودِ تو جان جهانی ، گر نهانی و عیانی ، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی ، تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی ،‌ تو اسرار نهانی ، همه جا تو ، نه یک جای ، نه یک پای ، هَمه ای ، با هَمه ای ،‌ هَمهمه ای ،‌ تو سکوتی ، تو خود باغ بهشتی ، تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی ، در همه افلاک بزرگی ، ‌نه که جزئی ، نه چون آب در اندام سَبوئی ،‌ خود اوئی ، به خود آی ، تا به در خانۀ متروکۀ هر کس ننشینی و بجز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی

 

تو را من دوست میدارم

نه قدر آب دریاها

که روزی خشک گردند شوند بیچاره ماهیها ....

تو را من دوست میدارم

نه قدر غنچه و گلها

که روزی خشک گردند برآرند آهی از دلها ...

تو را من دوست میدارم

به قدر کهکشان و ماه انجمها

که جاویدان بماند  عشق من تا بودن آنها ....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody