sahar tanhai

کهنه فروش داد میزنه: چراغ شکسته میخریم... کفشای پاره میخریم... اسباب کهنه میخریم...

بی اختیار دادمیزنم، آهای آهای کهنه فروش: قلب شکسته میخری؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۳٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط حمیده نظرات () |

تو را به خاطر همه روزگارانی که نزیسته ام دوست میدارم

تو را به خاطر عطر گندم

تو را به خاطر اولین گناه دوست میدارم

و تو را به خاطر اولین نگاه دوست میدارم

تو را به خاطر همه کسانی که دوست نمیدارم

تو را به خاطر همه کسانی که نمی شناسم دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن

و تو را برای همه زیبایی ها دوست میدارم

تورا بخاطر خودت

و تو را برای با تو بودن دوست میدارم

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۳٠ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط حمیده نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٩ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

گفتی: هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم: اگه بارون نبود چی؟ گفتی: اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش می گیره ... گفتم: یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتی: به چشم ... حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا ایستادی و به هم می خندی .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط حمیده نظرات () |

تو  که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته

تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته

تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته

یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته

تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین

یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین

تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی

فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی

تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم

تو تموم بی کسی ها دارم از تو مینویسم

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط حمیده نظرات () |

 

   

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٦ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

    

نه از دریا و قایق مینویسم

نه از زخم شقایق مینویسم

به یاد لحظه های با تو بودن

به یاد اون دقایق مینویسم 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط حمیده نظرات () |

 همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند به جزمداد سفید

هیچکس به او کار نمی داد .... همه می گفتند: تو به هیچ دردی نمی خوری!!!!

  یک شب که مداد  رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند.

مداد سفید تا صبح کار کرد. ماه کشید مهتاب کشیدکه کوچک و کوچکتر شد...

صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody