sahar tanhai

 

   

 

 

                 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٦ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط حمیده نظرات () |

حق با چارلی چاپلین بود....شکستم قبل از اینکه بالی بگیرم

از همین حالا خوب میدانم که دیگر بالی در کار نیست ... شاید

بهتر است پاهای شکسته ام را برای دوباره قدم زدن گچ بگیرم

 

                  

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

 

     

می شکنم
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛
بر لب کلبه ی محصور وجود،
من اگر در این خلوت خاموش سکوت،
اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم،
تک و تنها، به خدا می شکنم، می شکنم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

                               هنوزم دوست دارم

یه شب .....یه دل تنگ.....یه یاد کهنه......یه یار قدیمی

 

داره باورم میشه که از یادت دارم میرم بیرون ...از خاطراتت.......چه قدر ازم دور شدی....و چه قدر غریبه....همون غریبه آشنای من که روزی از 100 فرسخی میشناختمت......اما حالا صداتم با من بیگانه است.

دیشب وقتی چشمام و روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.....درست نمیدیدم.....

دیشب دلم برات تنگ شده بود.....دلم همیشه برات تنگه........از همون اولش هم تنگ بود....حتی وقتی کنارم بودی و دستات تو دستم بود.

همیشه ازم دور بودی.....همیشه...

دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.....

دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.....

دیشب دلم هواتو کرده بود......

دیشب....

اما تو نبودی......کنارم هم نبودی.....حتی تو خیالم هم درست نمیدیدمت....

دیشب شب بدی بود....

دیشب برای بار آخر خاطراتت را مرور کردم...مثل یه فیلم ....خیلی سریع....بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره میشدم...(آخ چه قدر دلم هوای چشمات و کرده).

اما بالاخره همه چیز تموم شد.....وقتی خوب به همشون فکر کردم......یه تصمیم جدید گرفتم....

یه قلم..... یه کاغذ .....یه جفت چشم بارونی ......و یه پنجره بارون خورده....

نوشتم ....نوشتم....از تو....از خاطراتت....از دوستت دارم ها....از چشمات...از دلتنگیهام....از رفتنت....از نبودنت و در اخر اینکه....  

تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٧ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٧ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

 

,


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

حکایت جالبی ست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۱ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

 

هر چندتا تو منو دوست داری من یه دونه بیشتر دوست دارم ، میدونی چرا؟ این جوری خوبیش اینه که حتی اگه منو دوست نداشته باشی باز من یه دونه دوست دارم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۸ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط حمیده نظرات () |

 

بد ترین شکل دلتنگی آن است که در کنارش باشی ولی...

    بدانی که هیچ وقت به او نمی رسی

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٧ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٥ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

زندگی قصه مرد یخ فروش است.

که از او پرسیدند:

فروختی؟

گفت :نخریدند اما تمام شد!!!

 

در دفتر عشقت همه افراد نام نوشتند ؟

من تک ستاره ی عشق توام نام ندارم؟؟!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

می شکنم
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛
بر لب کلبه ی محصور وجود،
من اگر در این خلوت خاموش سکوت،
اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم،
تک و تنها، به خدا می شکنم، می شکنم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت ، که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم . سریع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody