sahar tanhai

 

پرسید: چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم: او فقط اسیر من است...
تنها دقایقی چند تأخیر کرده است...
امروز هوا سرد بوده است...
شاید موعد قرار تغییر کرده است...
خندید به سادگی ام آیینه و گفت: احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم: ازعشق من چنین سخن مگو...
گفت: خوابی؟؟؟؟؟؟ سال هاست دیر کرده است...

در آیینه به خود نگاه می کنم
آه...عشق او عجب مرا پیر کرده است...
راست گفت آیینه که منتظر مباش...
او برای همیشه دیر کرده است...

 

 


او " پـــس کــو ؟؟؟ "

.
.
.
صرف کردن را من ،
از همان کودکی ام ،
چه غلط آموختم
که مـُدام میگفتم :
من - تو - ما
*
داد می زَد استاد !
و مـکـرّر می گفت :
من - تو - او
او " پس کو ؟ "
*
زیر ِ لب ، آه کـنان ، می گفتم :
من " اگر " من " باشد " ،
که تو را می خواهد ...
تو " اگر دل دادی " ،
نه منی است و نه تو ،
" ما"ییم ، " ما" !!!
او " دیگر به کجا ؟ "
تو چه خــِنـگی اسـتـاد!!!
*
او " ولوله ی جادو است " !
که اگر " او " باشد ، تو دیگر نیستی
هی نگو : او - او - او
او " پس کو !؟ "
*
و چه دیــــــر فهمیدم
که به درسش ، استاد ،
چه مسلـط ، بوده سـت .
که به کــرّار می گفت :
او - او - او
او " پـــس کــو ؟؟؟ "
.
.
.


 


رفتنت باز مرا ویران کرد

بعد از آن هر که مرا دید تو را نفرین کرد

بعد از آن رفتن تو حال دلم زار شده

عصه و ماتم تو با دل من ساز شده

غصه و آه و عم ودرد دلم را پر کرد

بعد از آن هر که مرا دید تو را نفرین کرد

خون دل خوردم و از رفتن تو سوخت دلم

لحظه رفتن تو در گرووت بود دلم

بعد از آن رفتن تو ساز دلم کوک نشد

هیچ آهنگی برایم روز میلادت نشد

قاب عکس روی دیوار دلم را هیچکس آذین نکرد

گوشه چشمی هیچکس بر این دلم نازک نکرد

اشکهای آخرت گرچه مرا ویران کرد

بعد از آن هر که مرا دید تو را نفرین کرد

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

سراغت را از پائیز گرفتم آدرس تو را در زمستان به من داد مهر و آبان و آذر را پشت سر گذاشتم تا تو با برف زمستانی بیای .. برف هم باریدن گرفت و تو نیامدی زمستان گفت : هوا که گرم شد تو هم می آیی ... زمستان را صبوری کردم تا زمین جوانه زد و بهار سبز شد ولی این بهار آنقدرها که زمستان می گفت گرم نیست ... سی و سه روز را پشت سر گذاشتم تا تو را ببینم به گرمای تابستان که رسیدم خبر آوردند که تو گرما زده شده ای و به سمت خزان راهی گشته ای ..........!!!

 


از انتظار خسته ام و یا دلم گرفته است؟
تو مدتی است رفته ای , بیا دلم گرفته است
نگاه سرد پنجره به کوچه خیره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است
گذشتم از هزاره ها در امتداد دوری ات
به ذهن من نمی رسد کجا دلم گرفته است
به چشم خود ندیده ام شکوه چهره ی تو را
شبی بیا به خواب من , بیا دلم گرفته است

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۸ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody