sahar tanhai

بی خیال

هنوز به یاد غربتت هزار تا شعر تو دلمه

اما نمی خوام بگمش جاشون فقط تو قلبمه

فکر می کنی که این روزا، چرا شدم یه بی خیال؟

آخه می خوام غم تو رو ، رنگ بزنم، رنگ محال

میخوام دیگه بزرگ بشم از بچگی دست بکشم

می خوام چشامو باز کنم به رویاهام خط بکشم

دلم می خواد داد بزنم غصه رو از یاد ببرم

وقتی می پرسن عاشقی؟ بگم نه من مسافرم

مسافر شهر غریب، شهری که اسمی نداره

اونجا بشم غرق سکوت، جایی که دل کم نیاره

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۸ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت 
از این بودن از این بدعت 
خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندی در این دنیا 
چه دشوار است 
چه زجری می کشد ان کس که انسان است 
و از احساس سرشاراست ...


نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۸ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس، به من دل

چو تخته پاره بر موج رها ،رها ،رها من

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک از او جدا ، جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من  

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٤ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody