sahar tanhai

باز هم پژواک گام کیست این ؟

 برعلم ها موج نام کیست این ؟

عقل‌ها مست جنون کیستند ؟

عشق ها گریان خون کیستند ؟

بر علم‌ها پاره‌های دل چراست ؟

 موج نام یا ابا فاضل چراست ؟

کوچه ها از دسته ها یک دست شد

باد از بوی علم ها مست شد

«اندک اندک بوی مستان می رسند

اندک اندک بت پرستان می رسند

کوچه‌ای از سینه هاتان واکنید

نک بتان با آبدستان می‌رسند

دف زنان ، رقصان و واویلا کنان

نرم نرمک بند گیسو واکنان

جانشان خم های پر خون آمده

 مویشان رگهای بیرون آمده

بی‌خبر از بندها ، پیوندها

دور اندازند ، گیسو بندها

بی‌خبر از عقل‌های خانگی

عشق می‌ورزند با دیوانگی

تکیه در بوی شهادت ، بوی خون

موج گیسو ، موج رگ ، موج جنون

یک طرف بوی علم ها می وزد

 یک طرف طوفان غم‌ها می‌وزد

بازهم پژواک گام کیست این ؟

برعلم‌ها موج نام کیست این ؟

 

 

بخواب علی جون     بروی سینم

 

که آخرین بار     روی قشنگ تو رو ببینم

 

ای نازنینم

 

مادر بی تاب     بچه بی خواب

 

کاشکی یکی بیاره یه قطره آب

 

کجایی عباس     بچمو دریاب

 

که صورتش داره می سوزه زیر آفتاب

 

رفته عموت که آب بیاره     کار عموت نشد نداره

 

دستای کوچولوتو وا کن     دستای عباسو دعا کن

 

عزیز قلبم     ای نازنینم

 

چرا عزیزم     صدات گرفته

 

بمیره مادر     آتیش بروی لبات گرفته

 

صدات گرفته

 

گریه ی بی جون     حال پریشون

 

می خوام که آرومت کنم اما نمی شه

 

تشنه شیرم     نمیر می میرم

 

می گن مادر به فکر بچشه همیشه

 

الهی که بارون بگیره     لبات دوباره جون بگیره

 

بخواب که وقت خوابه حالا     مادر برات می خونه لالا

 

مادر برات می خونه لالا

 

 

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز
دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٧ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

من فقط میدانم که به تعبیر زبان های جدید

خنده ماضی بعید گریه استمراریست

شادمانی حرف است حرف ربطی است

که مربوط به این دنیا نیست

ارزو هم که دگر میدانید!

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی.

این آغازی دیگر است و این منم.

 گم‌شده در مه.

 ستاره‌ای سرگردان در کهکشانی بی‌انتها

. فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.

من گم‌شده‌ام

 من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک‌ترین شب‌ها وابری‌ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه‌هایش را دلتنگ می‌نوازد،

گم‌شده‌ام. آری، من گم‌شده‌ام...

 

 

 



 


نمی دانم؟


اگر یک بار دیگرخلق می گشتم،اگریک بار دیگر،نوجوان و


کودک ونوزاد می گشتم.


کدامین راه را از نو نمی رفتم؟ ویا یکبار وصدبار وهزاران بار


می رفتم؟


نمی دانم؟


مرا باور کن ای محبوب!


تو را سوگند بر آنکه پرستش می کنی،هرگز!نمی دانم،چه می


کردم...؟ که اکنون هم نمی دانم،که خوبی وبدی باهم،چگونه


فرق می دارند!؟ که هرگز یک بد مطلق،به چشمانم نمی آید!


چنان که،عشق واحساس ونکوکاری....ولی،بگذار.....


آری!


خاطرم آمد...!


اگر یک بار دیگر،فرصت دیدار می دیدم؛


پدر را می پرستیدم،همان گونه که مادر را...


وروی کودک پرشور قلبم را،به آب پاک ایمان،بارها می شستم!


و هرگز از کسی خاطر نمی خستم،


وشیرین می شدم بر تلخی فرهاد...!


که فرهاد مرا،دیگر،غم این،بی ستون ها،نکشند هرگز!


ولیلی می شدم،شاید!

 

 

sometimes ، it s best to let something go and begin again

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody