sahar tanhai

اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش ...
دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود ...
اسب سفید را هم زین کرده بودند...
وقتی سوار شد مادرش گفت : " سکه رو که انداختم . راه می افته"

 

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن ،
از در نشد از پنجره زوری خودت رو جا نکن ،
آدمکای شهر ما بازیگرایی قابلن ،
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا میذارن ،
تو قتلگاه آرزو آدم کشی زرنگیه ،
شیطونک مغزای ما دلداده دو رنگیه .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody