sahar tanhai

میخواستم کوله بارم را جمع کنم و هر آنچه خاطره دارم در بقچه ای پیچده در کنج قلبم جای دهم

میخواستم عطایش را ببخشم به لقایش و دور شوم دور و دورتر

میخواستم بگویم خداحافظ و دعای خیر بطلبم برای بدرقه ی راهم

میخواستم تنها باشم مثل گذشته

طعم تلخ تنهایی را دوباره به جان بخرم و بروم

اما ...

صدایی گفت:(( اندکی صبر سحر نزدیک است))

کمی صبر خواهم کرد رفتم باشد شاید روزی دیگر

 

 

 

سراغ از من نمی گیری، چه شد افتادم از چشمت؟ منم فانوس لبخندت، غرورت، گریه ات، خشمت، اسیرم، خسته ام، سیرم، مرا دریاب می میرم... 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody