sahar tanhai

تو به من خندیدی

و نمی‌دانستی

من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام

خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم،

که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت؟

 

 

 

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی که باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است!

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی تو

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت:برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز

سال هاست که ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم:

که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody