sahar tanhai

من فقط میدانم که به تعبیر زبان های جدید

خنده ماضی بعید گریه استمراریست

شادمانی حرف است حرف ربطی است

که مربوط به این دنیا نیست

ارزو هم که دگر میدانید!

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی.

این آغازی دیگر است و این منم.

 گم‌شده در مه.

 ستاره‌ای سرگردان در کهکشانی بی‌انتها

. فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.

من گم‌شده‌ام

 من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک‌ترین شب‌ها وابری‌ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه‌هایش را دلتنگ می‌نوازد،

گم‌شده‌ام. آری، من گم‌شده‌ام...

 

 

 



 


نمی دانم؟


اگر یک بار دیگرخلق می گشتم،اگریک بار دیگر،نوجوان و


کودک ونوزاد می گشتم.


کدامین راه را از نو نمی رفتم؟ ویا یکبار وصدبار وهزاران بار


می رفتم؟


نمی دانم؟


مرا باور کن ای محبوب!


تو را سوگند بر آنکه پرستش می کنی،هرگز!نمی دانم،چه می


کردم...؟ که اکنون هم نمی دانم،که خوبی وبدی باهم،چگونه


فرق می دارند!؟ که هرگز یک بد مطلق،به چشمانم نمی آید!


چنان که،عشق واحساس ونکوکاری....ولی،بگذار.....


آری!


خاطرم آمد...!


اگر یک بار دیگر،فرصت دیدار می دیدم؛


پدر را می پرستیدم،همان گونه که مادر را...


وروی کودک پرشور قلبم را،به آب پاک ایمان،بارها می شستم!


و هرگز از کسی خاطر نمی خستم،


وشیرین می شدم بر تلخی فرهاد...!


که فرهاد مرا،دیگر،غم این،بی ستون ها،نکشند هرگز!


ولیلی می شدم،شاید!

 

 

sometimes ، it s best to let something go and begin again

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط حمیده نظرات () |

Design By : Night Melody