گفتی: هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم: اگه بارون نبود چی؟ گفتی: اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش می گیره ... گفتم: یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتی: به چشم ... حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا ایستادی و به هم می خندی .

/ 1 نظر / 3 بازدید
احسان

سلام . وبلاگتو دیدم . دلت شکسته می دونم . و خیلی خوب و تلخ حسش می کنم . گریه کردن توی تنهایی گرچه تلخه اما خودش بهترین تسکینه . فقط نذار کسی اشکهاتو ببینه . چون به تو هم مثل من می گن دیوونه . موفق باشی باز به وبلاگت سر می زنم .