وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم

وقتی دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من اورا دوست داشتم

وقتی اوتمام شد من اغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن

 

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
 

/ 0 نظر / 10 بازدید