تو  که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته

تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته

تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته

یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته

تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین

یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین

تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی

فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی

تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم

تو تموم بی کسی ها دارم از تو مینویسم

/ 4 نظر / 2 بازدید
بیژن

درودبرگرامی همدل. من تارنگاری دارم که درآن درباره گذشتار ایران مینویسم. اگر دوست داشتی چیزی در مورد گذشتار ایران بخوانی به تارنگار من سری بزن. شادوپیروزباشی. بدرود.

کمال

ووووی ... این عکسه چرا اینطوریه ....[تعجب] آدم رو وهم میگیره ! شعرت خیلی باحال بود . ذخیرش کردم . شاد باشی . فعلن ...[گل][گل]

بیژن

درودبرگرامی همدل. چکامه زیبایت را باز خواندم. نمیخواهی به روز کنی؟؟ شادوپیروزباشی. بدرود.

علی

[گل][گل] عكس مطلب قبلي حال آدم رو ميگيره راستي چرا اين رو گذاشتي ؟