با دلی پاکتر از غنچه نشکفته صبح بهر آسودن دلها گل بی خار شدم

گِرد خود پیچم و چون دایره سرگردانم،منِ سر گشته سر انجام چو پرگار شدم

این چه شهریست که پاداش محبت دگر است،که سر انجام در این کار گنهکار شدم

گر فروشند محبت سر بازار بگو،گر بهایش دل و جان است خریدار شوم

گر طبیبانه در پی بیمار دلی،عافیت یافت ولی زخمی بیمار شدم

/ 4 نظر / 9 بازدید
محمد ایزدخواه

...[گل][گل][گل]مطالب خوبی انتخاب میکنی ...فقط خیلی دلگیر مینویسی[ناراحت]

همیشه بارانی

[گل]مقدمه ای نیست تا شروع زندگی ام را به پایان غزلهایم برسانم و آهی نیست تا نفس آرامشم را بدون آتشی به قلمرو فاجعه غلبه کنم و اما در این وسط محبتی است که میتواند به کیهانی عالم درس محبت را تعلیم دهد [گل]. من می خواهم با واژه ی بودن و نبودن هر چه صخره در دل تنگم می باشد را به شمع آب شده ای اصابت دهم و رد پای سایه مجنون را در آلاله ای از توهم خواب پیچک بربایم. هیچ سکوتی نیست تا اشک خشکیده ی قلبم را به خون نوشته ی سرنوشتم اعمال کند و آنگاه ریشه ی داستان زندگی ام را در قلمی به جستجوی پدید آورنده ی جسمم می شکافم تا آنچه درد بی کسی در دلم تیر می کشد را با نام زیبای تو به شوق نفسهایم برسانم .